زن همسایه

زن همسایه که ماه پیش کرونا گرفته بود امروز فوت کرد...

صدای شیون و گریه های بچه ها و نوه هاش دل هر رهگذری رو میلرزونه اما امان از ترسی که آدمو عقب نگه می‌داره..

ته اتاق خودمو مچاله کردم و به پهنای صورت اشک میریزم...

می‌ترسم...

امروز وحشتناک بود.

سرم درد میکنه....

انقدری که ترسیدم و ترسیدم و نگران بودم...

به گل های یاس تو باغچه زن همسایه فکر میکنم...همون گل هایی که هر سال روز معلم میرفتم ازشون میگرفتم تا ببرم و به معلمم هدیه بدم...

روحت شاد زن همسایه...

زن همسایه ای که شماره خونتون رو سیو کردم اگ پشت در موندم بیام خونتون تا بابا مامانم بیان دنبالم...

۰ نظر ۲ لایک

شکنجه

هر فردی تو زندگیش یک سری آدم ها هستن که اون ها رو دوست داره.

همسر, فرزند, پدر و مادر، خواهر و برادر، دوست و مربی و استاد....

افراد پلید اگ بخوان از شخصی اعتراف بگیرن یا شکنجه اش کنن میان و با خباثت تمام عزیزترین شخص زندگی فرد رو شناسایی میکنن و با تهدید آزار رسوندن به اون عزیز، فرد رو شکنجه میکنن...

این ترس که تو وجودمه، کمتر از شکنجه نیست.

خدایا خودت رحم کن.

۰ نظر ۲ لایک

قلب من

از کرونا متنفرم...

اما بیشتر از کسایی متنفرم که واکسن رو برای ما مردم محروم کردن...

چی شد؟ وضعیت رو قرمز کردید اما همه مجبور بودن برن سرکار؟ ادارات ک تعطیل نشدن؟

آخ ک ازت دورم...

قلب من، تمام زندگی من...

شاید فکر میکنی من از اینکه ازت کرونا بگیرم انقدر فاصله میگیرم ... نه جونم... من از اینکه خرج و مخارجم زیاد بشه میترسم و واسه همین برگشتم...اما برای تو همه کاری میکنم...برا تو جونمم میدم...

از دیشب ک گفتی تست مثبت شده منو رستوران ها رو بالا پایین کردم ببینم کجا یه سوپ درست حسابی میفروشن اما دریغ از یه جای مطمئن...

آخ خدایا

پناه میبرم به خودت خدا...

۰ نظر ۳ لایک

حافظه ژنتیکی

دنیا در عین حالی که ناعادلانه رفتار میکنه به طرز عجیبی عادلانه است... و ما بهش میگیم کارما!

فقر و تنگدستی خانواده پدریم به حدی بوده که پدرم از کودکی کار میکرده اما هوش و استعداد شگرفی دارن...

به حدی که خداوند نظر لطفی هم به من داشته و نیمچه هوشی هم به من ارث رسیده...

اما میخوام از ارثیه هایی بگم که نسل به نسل منتقل شده بدون اینکه اجدادم رو ببینم و حالا که بعضی وقتا اسم بچه و نوزاد به وسط میاد تن و بدنم میلرزه که من چه ارثی می‌خوام به فرزندم بدم!

اینطور شنیدم (منبع موثقی ندارم و نمیدونم درسته یا نه) اینکه به یکباره از شخصی بدون آشنایی قبلی و صرفاً از نظر ظاهری ازش متنفر میشیم بر میگرده به اجدادمون... مثلاً در قدیم شخصی با اون خصوصیات ظاهری به اجدادمون آسیب رسوندن و در نتیجه باعث شده چهره طرف تو حافظه ژنتیکیمون ثبت بشه و مثلا برای ما نوه نتیجه ها منفور به نظر برسه...

مثلاً من از افرادی با یک نام فامیلی مشخص بدم میاد و جالبه یک بار از پدرم پرسیدم نمیدونم چرا افرادی با نام فامیلی فلان انقدر برام منفورن و اون ی خاطره از ظلمی که در کودکی توسط شخصی با همون نام فامیلی برام تعریف کرد و برام جالب شد...

حالا تصور کنید من دقیقاً به همون بوها و عطرهایی که پدرم بهشون حساسیت نشون میده و سردرد میگیره واکنش نشون میدم...همون حالت خنده ای رو دارم که مامانم وقتی میخنده. همون هنری رو دارم که نسل به نسل بدون اینکه بهش آگاه باشم یاد گرفتم...

به نظرم این کارماست...اینکه هر اتفاقی برامون میوفته به نسل بعدیمون هم منتقل میشه...پایانی نداره مگر اینکه آگاهی کسب کنیم...

خودمون رو اصلاح کنیم و برای فرزندانمون زندگی عادلانه ای بسازیم

 

 

 

۱ نظر ۴ لایک

پرستو

چقدر فصل بهار رو دوست دارم :)

می‌پرم تو حیاط به درخت میوه ها نگاه میکنم و چشمامو ریز میکنم ببینم کدوم درخت شکوفه داده :)

ب خودم میگم سه ماه دیگه این گل های سفید و صورتی میشن میوه :)

به خودم میگم من یک زنبور عسل گنده و چاقم ویز ویز ویز بعد میرم گل های درخت به رو بو میکشم... بوش از همه شکوفه ها قشنگ تره...

بعد تا میتونم نفس میکشم انقدری که تا ته حلقم پر میشه گرده گل...

.............

بعضی وقتها دلم میخواد یه پرستو یا یه پرنده باشم

پرواز کنم و اوج بگیرم...

تو طبیعت انقدر پرواز کنم که یادم بره انسان بودن چقدر مزخرفه...

۰ نظر ۱ لایک

متمرکز :)

حذف آدم های سمی از زندگی لذت بخش ترین تفریحیه که من دارم :)

اینطوری که به صورت محدود تر و گزینشی تری عمل میکنم و شادی و اون لبخند رو با کسی که قدر می‌دونه به اشتراک میزارم...

ما آدم ها خاکستری هستیم! ممکنه اون افراد برای عزیزان خودشون آدم های شریف و مهربونی باشن اما من نمیتونم درکشون کنم! یعنی اون بعد و وجهه برای من مستتر و قاعدتاً تلاشی هم ندارم بشناسمشون...

الان در حال حاضر دلم میخواد متمرکز تر پیش برم...

دنیا انقدر سریع داره پیش میره ک جایی برای تنبلی من نمیمونه...

 

 

 

۰ نظر ۲ لایک

کور شدن چشم دیگران:)

من هیچوقت از تجملات خوشم نمیومد... چیزیه که بهم استرس میده و باعث میشه اون حس خود کم بینی بهم دوباره القا بشه... اصلا از شوآف خوشم نمیاد

فلانی زنگ زده بهم که بیا باهم تولد لاکچری بگیریم تو کافه یا دشت و دمن...نصف تو نصف من. فقط باید لباس خفن بخریم. مانتو لاکچری!

میگم بزار با خانوادم مشورت کنم....

پارتنر گیژول خودم ک اول تشویق میکرد آره برو خودت که بلدی کیک درست کنی؛ بپز ... میگم جونم آخه کم کم لباس میشه هفتصد تومن. یه شال بخرم میشه سیصد تومن اگ کافه باشه ... کیک هم باید فوندانت باشه... عکاس بگم بیاد قشنگ یک و دویست برام آب میخوره...

خواهرمم تا گفتم تولد بگیرم با فلانی یهو شصتش خبر دار شد و گفت نه! چشم کیو میخوای در بیاری! ول کن بشین سرجات ...

.........

دقیقاً سوال اصلی اینکه اگر صرف بر یادگاری بودن و اون حس خوب صمیمیت چرا باید تو اینستا بزارمش! مگه نمیشه با ی کیک ساده و یه پیرهن ساده انقدری شاد بود که نگران نظر دیگران نباشیم؟ چشم کی رو میخوایم در بیاریم وقتی از سر تا ته زندگیامون داره میشه شوآف :)

چی شد که همه زندگیامون شد کور کردن چشم بقیه؟!

 

 

 

۰ نظر ۲ لایک

مدوسا سه ساله می شود

نوچ نوچ نوج دیدین چی شد؟

من یادم رفت تولد سه سالگی وبلاگم رو بهتون تبریک بگم.... 

سه سال پیش من مدوسا رو به این دنیا آوردم تا بیاد و نق بزنه و غر غر هاشو اینجا بنویسه

سه سالگی مدوسا بر شما هم میهنان و هم زبانان مبارک :)

.........

یادمه ابتدایی که بودیم با دوستام میرفتیم از بوفه شیرینی و شکلات آیدین میخریدیم بعد الکی الکی کیک تولد درست میکردیم... من هیچوقت تولدی برام گرفته نشد که دوستامم باشن. نمیدونم چه احساسی داره سورپرایز شدن مخصوصا برای تولد! برای همین بلدم نیستم بقیه رو سورپرایز کنم...

 

 

۲ نظر ۴ لایک

عصاب شخمیم :"(

به دوستم ویس میفرستادم که من خنگم و فوق العاده تنبلم...

خواهرم شنید و میگفت تو اگ خنگ بودی نخونده تیزهوشان قبول نمیشدی و اگ خنگ بودی فلان دانشگاه قبول نمی شدی...

راست میگه

نه خنگ نیستم

ولی اون قسمت فوق العاده تنبلیم رو ضربدر صد کنید

.....

خسته شدم خدا

توروخدا یه جوری درست بشه من بفهمم دارم چه غلطی میکنم :((((

یعنی من دو ساله نمیدونم دارم چه غلطی میکنم فقط به هم وصل میکنم ...

خدا لعنت کنه اون استاد مشاور عوضیمو که کرد و به خاک سیاه نشست الحمد الله

۰ نظر ۲ لایک

هزاروچهارصد

بچه بودم میگفتم سال ۱۴۰۰ که بشه من شدم ۲۷ ساله...

تو تصوراتم خیلی سن بالایی بود و از همه عجیب تر اینکه حس میکردم اون موقع حتماً دیگه ازدواج کردم و یدونه نی نی دارم...

خیلی تصور ترسناکیه که چرا بچگیام فکر میکردم ۲۷سالگی انقدر باید بزرگ شده باشم که نوزاد هم داشته باشم...

الآن نه تنها تو تربیت کودک درون خودم موندم بلکه به نظرم بچه دار شدن از همه چیز سخت تر و پیچیده تره...

...........‌سال ۱۴۰۰ مبارک.......

 

 

 

 

 

۱ نظر ۴ لایک
آخرین مطالب
زن همسایه
شکنجه
قلب من
حافظه ژنتیکی
پرستو
متمرکز :)
کور شدن چشم دیگران:)
مدوسا سه ساله می شود
عصاب شخمیم :"(
هزاروچهارصد
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
پاسخ به سوالات وبلاگ نویسان
آخرین وبلاگ های به روز شده
زندگی به سبک بیان!
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان