آزادی بعد امتحانا :)))

بچه ها من دوست دارم رمز پست قبلیرو بدم ولی خیلی سکس توش داره :/
روم نمیشه بفرستم براتون :(
باز اگ دوست دارین بهم دوباره بگین حتما رمزو میفرستم
.......
امروز با دوستم کلی حرف زدیم منم از علاقم ب روانشناسم گفتم
بعد گفت این ی سندرومه بین کسایی ک میرن روانشناسی اکثرشون عاشق روانشناسشون میشن
گفت چون اون داره زوایای تورو میشناسه و کارش همینه ولی آدم عاشقشون میشه
البته نگفتم دلم میخواد با این بشر بخوابم :/
گفت اگ روانشناسم مکتب یونگ باشه دیگه ب عشق اعتقاد نداره
منم با خودم گفتم بهتر :/ سکس راحت تری در پیشه :///
.......
بچه ها امروز دنیا رو از دید دوستم نگاه کردم
جالب بود
خیلی جالبتر از چیزی ک فکرشو میکردم
مثلا فهمیدم آدمی هستم ک ب حس ششم اطمینان میکنم و آدم آگاهی هستم
میدونید
خوشحالم دایره دوستام رو تغییر دادم
نیاز داشتم ب آدم های جدید
میخوام کتاب دختر سیرک رو بخونم
دیشب هم تا ساعت سه دوتا فیلم دیدم
اسماشون زیاد مهم نیست، از فیلم های netflix بود
امشب اگ حالم اوکی باشه میخوام فیلم the book of Eli رو ببینم
همون فیلمه ک بازوکا تعریفش میکرد
برا بازوکا طلب شادی میکنم
یاد و نامش گرامی.... :)
۱ نظر ۲ لایک

هیچی بلد نیست:/

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

رد داده بودم

دیشب رد داده بودما

امتحانم خوب شد تا ببینیم جوابای من چقدر درستن :))))

شدیدا خسته ام، ذهنم آشفته است

موندم چرا انقدر فکر سکس با این روانشناسه تو ذهنم رژه میرفت

فکر کن طرف دیشب تخت عین خرس خوابیده و از هیچ چیز و هیچ کس خبر نداره

بعد من وسط جزوه ها و کتابای امتحانیم دارم ب اون فکر میکنم :/

......

سر دردام خوب شد باید کلی براتون نطق کنم

برم بگیرم بخوابم ؛)


۱ نظر ۳ لایک

چند ساعت ب امتحان :/

فکر کنم 24ساعته نخوابیدم
استرس دارم
دعا کنید امتحانم خوب بشه
یعنی حالت تهوع و استرس و فکرای مزخرف داره ناجور مغزمو داغون میکنه
۰ نظر ۱ لایک

میدونست ک چی کار کردم...

دلم میخواد با روانشناسم سکس کنم

واقعا میخوام رو اون صندلی کوفتیش باهاش بخوابم

میدونم ک میدونه

واسه همین جزئیات رابطمو پرسید

واسه همین دست گذاشت رو چیزی ک باید نمیگفتم

لعنتی

لعنتی

باید برا امتحانام بخونم

خوابم نمیبره

۰ نظر ۰ لایک

خموش و خسته

به جای اینکه درس بخونم صحبتایی ک با روانشناسم داشتم تو ذهنم رژه میرن

حالت تهوع دارم، گیجم

من واقعا کیم؟

تو آینه ک خودمو میبینم ی دختر تنها میبینم ک انقدر نقاب زده ک خود واقعیشو دیگه نمیشناسه

فقط میخوام امتحانا تموم بشن

انقدر میخوام فعالیت کنم ک وقت نکنم نقاب بزنم

خسته شدم از اینکه احساساتم رو سرکوب کنم

خسته شدم از اینکه خودمو کسی جلوه بدم ک نیستم

۱ نظر ۶ لایک

نمیدونم...

میخوام آدرس وبلاگمو بدم ب روانشناسم نمیدونم بدم یا نه...

۱ نظر ۲ لایک

امتحان دارم :"((

دارم از استرس میمیرم

ب معنای واقعی موندم سیصد صفحه کتاب واسه امتحان رو تو ی روز چجور بخونم

خیلی برام دعا کنید

واقعا باید امتحانام خوب بشن

۱ نظر ۲ لایک

تجربیات ....

دیشب داشتم کامنت های آدم های مختلف رو راجع ب اشتباهاتشون میخوندم

یکی گفته بود ازدواج، یکی دیگه گفته بود انتخاب رشته بد، یکی دیگه گفته بود اعتماد ب آدم ها و در آخر قدر ندونستن خانواده و ندیدنشون

من ب اشتباهات میگم تجربیات چون آدم ازشون درس میگیره، رشد میکنه و بزرگتر و عاقلتر میشه

من خیلی اشتباهات خرکی انجام دادم تو زندگیم، کارایی کردم ک از عقل آدم سالم ب دوره! من حتی واسه امتحانای پایان ترم دوران دبیرستانمم درس نمیخوندم و برام ذره ای اهمیت نداشت :/

اشتباه من این بود ک کسایی برام تصمیم گیری میکردن ک هیچ شناختی ازم نداشتن و نمیزاشتن خودم قدرت اختیار داشته باشم برای زندگیم، سادگی و حماقت و بچگی منم ب این دخالتاشون دامن میزد...

از پیش دانشگاهی ب بعد زنجیرو پاره کردم و نذاشتم کسی برام تصمیم بگیره، مخصوصاً برای مسائل مهمم، به من میگفتن بمون پشت کنکور و برو دانشگاه فرهنگیان ک در آینده حداقل معلم بشی:/ منم با دوست پسر اون زمانم صحبت کردم گفتم تو حداقل منو بیشتر از اینا میشناسی رشته ای برام انتخاب کن ک ب روحیه ام بخوره و فردا روزی ازت جدا شدم حداقل دعای خیر کنم برات :))) اون انتخاب رشتمو انجام داد و ی نامه نوشت ک حلالش کنم اگ در اینده از انتخاب رشته ناراضی بودم :))) ولی خوب بود خوشحالم حداقل اون روحیات منو شناخت و میدونست چی ب کارم میاد :))) رشته الانم فرسنگ ها با معلمی فرق داره و ازش راضی ام...

اشتباه تو زندگی تمام آدم ها اتفاق میوفته چون شناختشون از محیط کامل نیست، آدم ها از آینده خبر ندارن و تصمیمات الانشون مستقیما رو آیندشون تاثیر میزاره

نباید ناراحت اشتباهات بود، نباید از آدم هایی ک بی اعتمادی رو رواج میدن ترسید، از ی جایی ب بعد آدم یاد میگیره در دهنشو ببنده...یادمه چقدر پشت سرم حرف میزدن! خداییش هیچ غلطی هم نمیکردم فقط درس نمیخوندم ولی پشت سرم کلی حرف بود و میدیدم چقدر باهام بد رفتار میکنن، از اون موقع اون آدم های مسموم رو دور انداختم و بلاک کردم...

آدم باید رشد کنه، درس بگیره، دائم خودشو ارتقا بده، نباید حسرت بخوره، نباید ب دیگران زخم بزنه...

دوست داشتید شماهم بگید از تجربیاتتون چ درسی گرفتید و چقدر بزرگتر شدید؟

۰ نظر ۳ لایک

صلح درونی

دیروز ب خاطر شلوغی مترو و بعد اینکه دوتا قطار گذشت و من نتونستم سوار بشم خیلی عصابم خورد شد، قرارم نیم ساعت دیر شده بود و دوستم دائم زنگ میزد

آخر سر از مترو زدم بیرون و گفتم پیاده برم، عصبانی بودم...

با خودم گفتم فکر کن با خودت اومدی بیرون، انقدر هم ک خودتو شیک و پیک کردی :) حیف نیست اخمو باشی؟ بعدش ی آهنگ خوب گذاشتم و پیاده رفتم

بهترین لحظاتی بود ک با خودم داشتم پیاده روی میکردم، شاد بودم با خودم، آدم ک با خودش سر جنگ نداره؟! وقتی رسیدم پیش دوستم تعجب کرده بود! میگفت تو ک نیم ساعت پیش کلی عصبانی بودی الان انگار ن انگار! داستانو براش تعریف کردم و خندید

ب نظرم آدم بابید تو درونش با خودش تو صلح باشه، هرکاری کنه ک آروم باشه و نگران نباشه

۰ نظر ۶ لایک
بعدی
۱ ۲ ۳ . . . ۷ ۸ ۹
آخرین مطالب
آزادی بعد امتحانا :)))
هیچی بلد نیست:/
رد داده بودم
چند ساعت ب امتحان :/
میدونست ک چی کار کردم...
خموش و خسته
نمیدونم...
امتحان دارم :"((
تجربیات ....
صلح درونی
آرشیو مطالب
موضوعات
فیلم هایی ک دوست دارم (۳)
پیوند ها
خنگول نامه های یه دختر
پیوندهای روزانه
پاسخ به سوالات وبلاگ نویسان
آخرین وبلاگ های به روز شده
زندگی به سبک بیان!
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان